خرید بک لینک

نتونستم پیدات کنم.ایتا پیام بده. وبلاگ خودت کو. چه مسخره بازیه دراوردی

برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 3:31

سلام دلبر

خیلی حالم خوبه.دیشب خوابتو دیدم.اومده بودی خونمون.فدای نگاهت بشم ..از بس قشنگ نگاهم میکردی..انرژی نگاهت تا الان باهامه.

بهم گفتی ۹ مهر قراره بچم دنیا بیاد.منم گفتم نگران نباش خودم باهاتم.

نمیدونم واقعا ۹مهر قراره چه اتفاقی برات بیفته.هر چی که هست امیدوارم به آرزوت برسی .❤️❤️❤️

برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 22:22

.

عاشقان، هم،
همه خوابند در این موقع شب

بی گمان،
یک دل ویران شده
از عشق فقط بیدار است...

پ ن :طعنه ی خلق
و جفای فلک
و جور رقیب
همه هیچ اند، اگر یار موافق باشد...

♥ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۴۰۲ ساعت 22:24 توسط آرامش:

برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:39

حسم یه جوریه که انگار یکی بهم گفته "باید یه خبری بهت بدم فقط قول بده به خودت مسلط باشی"؛ ولی بعدش سرشو انداخته پایین و زده زیرِ گریه.

پ ن : ما را به چه تقصیر، فلک در به در انداخت!

♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 11:37 توسط آرامش:

برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:39

با من از قوی بودن صحبت نکن با کسی که حتی توی شکست هاش هم موفق بیرون اومده.با کسی که شبها هزار تکه و در حال فروپاشی به خونه برمیگشت و بین تیکههای شکسته ای که دورش بود میخوابید و صبحِ فرداش دوباره خورده هاشو بهم دیگه میچسبوند و از نو شروع میکرد.با من از قوی بودن صحبت نکن ، با کسی که شکست هاش، بدست اوردن هاش، پیروزی هاش برای خودش بوده و از روی شونههای کسی بالا نرفته تا به چیزی که میخواد برسه. با کسی که حرف و کلمات و جمله ها مثل وحشتناکترین تِرن دنیا هر ساعت و دقیقه و لحظه تو روح و جسمش میچرخیدن و دستِ اخر با خواهش زیر پلکهای به اشک نشستهش مینشستن و التماس میکردن که یک جایی از چشم یا زبونش بیرون بریزن، اما همشون در بی رحمانه ترین شکل ممکن قورت داده و دفن میشدن.با من از قوی بودن حرف نزن ، با من که کل راههای زندگی رو بدون کفش دویدم و جایی که خسته شدم به جای نشستن، سینه خیز رفتم و رسیدم به بن بست ترین جایِ جهان و با همون پای خونی و زخمی برگشتم تا راه رو اینبار خودم بسازم.با من از قوی بودن حرف نزن با کسی که در دو قدمی رسیدن به آرزوهاش پاهاشو قطع کردن، تخت سینهش زدن و همه درهارو به روش بستن و قفل کردن.با من از قوی بودن حرف نزن وقتی همه دنیا دورش ایستاده بودن و متتظر بودن ببینن شونه هاش کِی خم میشه و از پا میوفته.با من که بارها از نو شروع کردم، خراب کردم و روی تمام خرابی ها نشستم و از اول بهترشو ساختم.با من که توی هرجنگ اگر دوبار بُردم دو برابرش رو باختم ، از ترس به خودم پیچیدم اما بلند شدم و ایستادم.با من از قوی بودن حرف نزن که درد و بغض مثل یه غده سرطانی بدخیم بیخ گلوم چسبیده و ثانیه ای ازم دور نمیشه.با من از خستگی، بیهودگی، کسالت، سِر شدن، شکستن و فروپاشی و به یک آن متلاشی شد

برچسب: نویسنده: نوید عباسیان تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:39

صفحه بندی